غروب جنگ
غروب جنگ
توجه شاید بر من خورده بگیرید که غروب جنگ از موضوع اصلیش در مقاله زیر خارج شده اما اینم دفاع وهوشیاری از گلهای آینده ساز سرزمینمان است خواهران محترم با دقت بخوونند. یا حق شگردهایشان نخ نما شده اما اغلب موفق میشوند. اعضای یک باند تبهکاری که با اغفال و فریب دختران جوان به بهانه استخدام در شرکت خصوصی با آزار و اذیت آنها مبادرت به سرقت 2 و نیم میلیارد تومانی کرده بودند، در یک عملیات ویژه از سوی پلیس آگاهی تهران دستگیر شدند. به گزارش خبرنگار «امینجامعه»، یکی از دغدغههای مردم و بهخصوص خانوادهها نحوه فعالیت فرزندان آنها در محلهایی است که در قالب شرکت خصوصی مشغول به کار و فعالیت شدهاند. ************************* اغفال دختران با ترفندهای عاطفی وظاهر شدن در نقش خواستگاران دلباخته ومعصوم یکی از شگردهای تبهکارانی است که سواستفاده های مالی وجنسی را در سر می پرورانند وبرای رسیدن به این هدف خود کاملا برنامه ریزی داشته وظعمه های مورد نظر راهم بر همین اساس انتخاب میکنند ودر این میان برخی دختران جوان نیز بسادگی در دام های عاشقانه گرفتار میشوند وبا اسیر شدن در تور احساسات منطق خود را کنار میگذارند وبه خواست های غیر منطقی طرف مقابل تن میدهند. سودجویان برای پیشبرد نقشه های خود سراغ دخترانیا میروند که اطمینان دارند فریب دادنشان آسان است...... رئيس پليس امنيت پايتخت در تشريح عملكرد 20 روزه مامورانش، از دستگيري اعضاي باند «علي ميكروب» خبر داد كه با اغفال دانشآموزان دختر مقطع راهنمايي، به آنها تعرض ميكردند. با سلام بسیجی واقعی به راستی چه کسانی هستند . ؟ آري امثال خانواده بهارستاني در ابادان حماسه ها آفريدند حماسه هائي كه شرح آن در اين مختصر نيست براستي چه موقع اين حماسه ها به رشته تحرير و تصوير در مي آيد ؟ اين قسمت رو براي دست نوشته و دل نوشته ها باز كردم ان شاءالله بتونم ادامه بدم براي اولين قسمت از دست نوشته هاي سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني شروع مي كنم. _غربت دنيا_ اسير غربت دنيا شدهايم، گرچه هنوز دلمان پر ميكشد براي ديدارش اما هواسمان با او نيست؛ نگاهمان جاي ديگري است. اينجا دنياست؛ پر از مكر و فريب و همه غرق در ريا و ... اهل دل كم پيدا ميشود اينجا، اينجا اهل حرم ناياب است؛ ميخوانيم و مينويسيم از آن كه تشنه بود و سيراب شد از كوثر ولايت و ديد آن يوسف گم شده را، اما نپرسيديم كه چه كرد كه لايق ديدار گشت و چشمش به نور حضور آن يگانه؛ ولي حق در زمين روشن گشت.
در کنار تصاویر کسانی قرار بدم که خون شهدا را با ابتذالشان پایمال کرده اند امیدوارم با دقت مشاهده ووشعر را بخوانید واندکی تعمق کرده ونظرتون را برام ارسال کنید. یا حق لطفا این شعر را تا آخر بخونید بعد قضاوت کنید...با سپاس. کمیل شعر "بسیجی واقعی، همت بود و باکری" تصویر شهید بزرگوار، حاج همت، قبل و بعد از شهادت. تصویر دلخراشی است. عذر میخوام بخاطر درج این عکس اسفناک اما معتقدم که باید این عکس ها را دید و همزمان با تصویر خانمهای طرفدار موسوی که سبزی نشانند مقایسه کرد. من که بعد از دیدن این عکس ها از بابت بی حرمتی به خون شهدا اشک در چشمانم حلقه زد و به سبب نادانی سبزی ها خنده ام گرفت. خوشا به سعادتت سردار . یاد ندارم که همت، مسجد سوزونده باشه نحوه ی قتل عام اراذل و اوباش(ببخشید مردم بیگناه!!!) به این صورت بود که اونا با سپرهای خودشون مانع اصابت سنگ های پرتاب شده توسط سبزی ها، به سر و صورت خود می شدند ......... سلام بدوستان عزیز وارزشمندم::: با تشکر از نظر لطف بی پایان برخی از خواهران وبرادران بزرگوار که در نبود بنده ابراز نکرانی کردند..شما عزیزان را که همراهان هیشگیم هستید را دوست دارم.... میلاد امام رضا (ع) بر همه ی مسلمین مبارک باد. زادگاه كنيه ها لقبها مشهورترين لقب اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ بهشت باز باز است اگر در باغ بهشت را بستند کلیدش را چرا یارب شکستند کلیدش را چرا شکستند......... عصر شکست ابر قدرتها در دفاع مقدس ادامه دارد...... سرزمین جبهه ها یادش بخیر دالان مرگ در چند متري من همان افسر تنومند ارتش بود که گلوله خورد به سينه و صورتش تا رفتم نزديکش باران گلوله بود که توي تنش ريخت. خداي من! با تيربار ميزدنش. حدود صد تا گلوله توي تنش خالي کردند. هيکل درشتي داشت. مات او بودم که ديدم احمد دارد جيغ ميزند. دهانش را چسبيدم تا داد نزند رد کردمش طرف بچهها. شهید مهدی باکری عزیز فرمانده لشکر عاشورا آذربایجانشرقی
دوستای عزیزم: به دنیای خارج از زد وبندهای مادی و سیاسی خوش اومدید. یادمان باشد که امنیت امروز را مدیون خون پاک شهدا وایثار جانبازان و رزمندگانی که اینک در میان ما هستند اما گویی آنها را فراموش کرده ایم.. به مناسبت هفته ي دفاع مقدس سعي بر اين داريم كه شمه اي از ايثار و شهامت سرداران شهيد دفاع مقدس را در اينجا ياد اور شويم باشد كه مقبول دوستان گردد . شهيد چمران شهید دکتر چمران پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران بعد از ۲۱ سال پا به ایران نهاد و به توصیه امام به کار تربیت و آموزش دو دوره از پاسداران سپاه و آگاه سازی موقعیت انقلاب و حوادث تلخ و شیرین لبنان شد . در مرداد سال ۵۸ موقعی که شهر پاوه در محاصره ی دمکرات و کومله بود بعد از یک نبرد شهادت طلبانه حلقه ی محاصره را شکست و سراسر کردستان را از ضد انقلاب پاک نمود . وی به فرمان امام به وزارت دفاع منصوب شد . و در ارتش اصلاحات بنیادینی را آغاز نمود . پس از حمله ی نا جوان مردانه ی عراق به ایران در ۷/۷/۵۹ عازم اهواز شد و با تشکیل ستاد جنگ ها ی نا منظم که بدون شک منظم ترین سازمان مردمی در کشور ما بوده است پرداخت . در ۲۶ آبان ماه ۵۹ در حالی که نیرو های دشمن سوسنگرد را محصاره نموده بودن ، با يچه هاي ستاد جنگ هاي نا منظم به همراه دو گردان از سپاه پاسداران و سه گردان از لشكر ۹۲ ارتش از دو محور جاده ي حميديه ، سوسنگرد و ميشداغ ، سبحانيه به دشمن يوزرش برد و آنجا را آزاد كرد وي در ادامه آزاد سازي ارتفاعات الله اكبر و سپس دهلاويه همت گماشت و بلاخره پس از شهادت سرگرد ايرج رستمي فرمانده دهلاويه ، به منطقه رفت تا فرمانده ي جديدي را معرفي كند . كه در ظهر ۲۱ خرداد ۱۳۶۰ با تركش خمپاره ي ۶۰ م م دشمن متجاوز به همراه فرمانده ي جديدي سرگرد مقدم پور روي در افق خونين دهلاويه كشيدند و در حين انتقال به بيمارستان اهواز به ملكوت اعلا پيوستند. زندگي ظاهري او در ظهر خونين دهلاويه غروب نمود وهر قطره خون او قنچه اي شكفت كه آزادگي و شهادت در سرتاسر گيت پراكنده ساخت. يادش بخير و يادش پر رهرو باد .
شهید صیاد شیرازی از ارتش شهید محمود کاوه سپاه سمت راست (نفر اول ) خاطره ای از شهید محمود کاوه : چندتاشان اسیر شدند . یکسری اسنادشان هم افتاد دست ما . یک نامه ،گزارش تلفاتشان را داده بودند به ما فوقشان ، اينكه چند تا كشته داده اند و چند تا اسير و چند تا مجروح . طرف زير پاراف كرده بود امان از تيپ ويژه ! امان از تيپ ويژه ! امان از تيپ ويژه ! خاطره ي دوم از شهيد كاوه : روي تن باند پيچي شده اش ، لباس سپاه رو پوشيد كمكش كرديم بنشيند جلوي جيپ كنار راننده . رفتيم بازار شهر بوكان چراغاني و جشن هنوز بود محمود ايستاد انگار كه دردي ندارد يكي را صدا زد : چرا جشن گرفتين ؟ طرف دست پاشو گم كرد چند لحظه خيره شد به محمود بعد آهسته گفت مناسبتش محليه كاكا . محمود گفت : برو به اربابت بگو محمود كاوه زنده است بگو تا شما ها رو به درك نفرسته خودش توريش نميشه . خاطره سوم از محمود كاوه : يك اسير گرفته بوديم از ان گردن كلفت ها دو تا چيز را لازم داشتيم بدانيم يكي اينكه بقيه ي كومله ها كجا رفته اند ؟ يكي هم اينكه با اسراي ما چه كار كردند ؟ محمود رسيد . دست گذاشت روي شانه اش شروع كرد باهاش قدم زدن از بچه ها دور شد . چند دقيقه بعد برگشتند . محمود جايي را نشان داد گفت : اونجا را بكنيد خودش با يك گروه رفت دنبال كومله ها و اسيره هم برد ما آنجا را كندي و جنازه ي بچه ها را پيدا كرديم .
اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . امروز برای شهدا وقت نداریم چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله و شقایق شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار حاج حسین بصیر كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است شايد ما نيز از تاولهاي بدنشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !! اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . امروز برای شهداء وقت نداریم / ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم اللهم الرزقنا توفیق جهاد فی سبیلك ...
دوستای عزیزم: به دنیای خارج از زد وبندهای مادی و سیاسی خوش اومدید. یادمان باشد که امنیت امروز را مدیون خون پاک شهدا وایثار جانبازان و رزمندگانی که اینک در میان ما هستند اما گویی آنها را فراموش کرده ایم... السلام علیک یا قمر بنی هاشم علم دار با وفای دشت کربلا (روز جانباز بر تامی جانبازان میهنمان مبارک باد من عطش آلودهام آبم دهيد قسمتی از وصیت نامه جانشین فرمانده لشگر سی و یک عاشورا شهید حمید باکری سال ۱۳۶۱ قبل از عملیات والفجر دعا کنید خداوند شهادت را نصیب شما کند که در اینصورت زمانی فرا میرسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان سه دسته میشوند: ۱)دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمی خیزد واز گذشته خود ژشیمان میشوند . ۲)دسته ای راه بی تقاوتی را بر میگزینند و در زندگی مادی غرق میشوند وهمه چیز را فراموش میکنند. ۲-دسته ای سوم به گذشته ی خود وفا دار میمانند واحساس مسئولیت میکنند که از شدت مصائب وغصه ها دق خواهند کرد پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دوسته اول ختم به خیر نخواهد شد وجز و دسته سوم ماندن بسیار سخت و.... .پی نوشت:برای آشنایی بیشتر با زندگیه شهید بزرگوار باکری می توانید شاهکار زنده یاد رسول ملا قلی پور فیلم هیوا را ببینید که از روی زندگی خانوادگی شهید باکری و با عنایت به خاطرات همسرش ساخته شده ... خدايا! تو را شكر ميكنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم. با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم چوت فرد مهمی شده نفس دغل ما اندازه یک قبله دعا وقت نداریم در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است بهر سفر کرببلا وقت نداریم تقویم گرفتاری ما پرشده از زر ای داغ دل لاله تورا وقت نداریم هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم پدر، بگذار تا بار ديگر غصه هاى تنهايى بعد رفتن ات كه قلب كوچك مرا داغدار كرده، در هجر تو با ياران و همسنگران قسمت كنم. كاش دوبال از ملائك برايم مى فرستادى تا شبى ميان هزاران ستاره، به جست وجويت پرواز كنم. بايد تو را پيدا كنم. براى تو صدها حديث از درد و آه سفيد دارم. در كجا بايد بجويمت، براى يك بار ديدنت قلب كوچك مرا شاد كن. پدر، از تو بسيار گفته اند، از رزم و حماسه ات، از مهربانى و بندگى خالصانه ات. من در فهم بسيارى از اوصاف تو مانده ام. نه تو را ديده ام و نه حتى يك بار دست مهربان تو را بر سر لمس نموده ام. در تعجب مانده ام كه به راستى تو كه بوده اى .امروز فقط مى دانم تو سبزترين جوانه نياز من در عبور زمانى و كسى قادر نيست تا لحظه اى تو را از ميان آسمان ها به زمين آورد تا در آغوشت، زينت آسوده خاطر، بغض مانده در گلو را سيلابى از اشك كند. چشمانت را هرگز نديده ام. اما هر بار نگاه مهربانت را ميان قاب عكس مى جويم. اى نياز زينب در رؤياهاى شبانه و كودكانه ام، اى تفسير بغضى بسته در گلويم، اى كه همه تو را «سردار» خوانند. زينب، جز آه و فراق هيچ نمى شناسد. تو يادآور تشييع مهربانى ها بر دست ها هستى. در آخرين پرواز خود، وفاى به عهد نمودى. بعد رفتن تو، گرد يتيمى بر سر بچه هاى جبهه نشست. فرزندانت نيز مبهوت از فراق، سال هاى تلخ نداشتن بابا را سپرى مى كنند. اى خلاصه خوبى ها، اگر نبود نگاه صميمى و آواى صبورى مادر بر گوش و جان ما، زينب از دورى تو در تب حادثه دوام نداشت. تو رفتى و من، نشان تو را بارها از مادر پرسيدم. اسرارى كه در محتواى نام من است، جز صبورى، هيچ نشانى نيست. اى باغبان، اى بصير، روح و جان من، در راهى كه رفته اى، ما نيز وفادار خواهيم ماند و نهال عشق و ايثارى را كه كاشته اى با همه توان مراقبت خواهيم نمود. دختر زينب (فرزند سردار شهيد حاج بصير)منبع: روزنامه ايران
خدایا به تنهایی تو قسم، دلم گرفته از همه آدمها و دنیای پر از رنگ و دروغشان به وسعت نگاه تو سوگند، سینهام فشرده غمهاییست که تنها تو میدانی ساز دلم، نوایی غریبانهتر از همیشه مینوازد به موجهای خروشان یادت که گاه و بی گاه در دلم طوفان میکنند قسم، بی تو من تنهاترین تنهایم این کنج تنهایی را دوست داشتم، این خرابه به خاطر غربتش برایم عزیز بود. غربت را دوست دارم. میخواستم غریب باشم و غریبانه بنویسم ولی دیوارهای این خرابه یک به یک بر سرم فرو ریخت و خود را در میان خلائق دیدم. خلائقی که در گریز از رنگهایشان، اینجا پناه گرفته بودم حکایت گمگشته، حکایت انسانی بود که میخواست از عشق بنویسد، از خوبیها بگوید و شکایت هجران و فراق یار را سر دهد ولی گمگشته، خوب نبود، عاشق نبود تا شکایتهای هجرانش را یار، باور کند. ناله میکردم و غمنامه مینوشتم نه از برای اینکه پری رویی جوابم کرده، فغان سر میدادم نه از سر دلخوشی و نرسیدن به آرزوهای کوچک و بزرگم در این دیار آرزوها. گمگشته، شکایت هجران را نوشت به امید اینکه تو نوشتههایش را بخوانی. نوشت تا از گمشدههای انسان بگوید. نوشت تا از اسارت انسان در بند خودش بگوید اما دریغا که در آخر خود نیز اسیر گشت. آخر، خود گمگشته نیز اسیر رنگ شد و غربت این کنج تنهایی شکسته شد. ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ با سلام و خوش آمد گویی به شما دوست عزیز توضیه میکنم با دقت مطالب مذکور را بخوانید لذا خواهشمندم کمی وقت گرانبها به این موضوع اختصاص داده و حتم دارم ضرر نمیکنید ، اما اگه تا آخر نخونید نتیجه ای هم نخواهی گرفت برای من نظر شما چه منفی چه مثبت با ارزش و سازنده است پس یا علی مائیم و نوای بینوایی بسم الله اگر حریف مایی گاهی ما اشتباه یک مذهبی نما را بر گردن انقلاب و دلسوزان جمهوری اسلامی میذاریم ، آیا این شرظ انصاف است ؟ روحانی نما ها ، بسیجی نماها و .. .. ریش ، پیراهن سفید یقه آخوندی و تسبیح ملاک مومن نمیتواند باشد چون اینها را هر آدم مخالفی هم میتواند داشته باشد اما متاسفانه هستد چنین اشخاصی که بین بچه مسلمون های حزب الله خودشان را جا زده اند و چون ایمان خالص و کردار درست ندارند و تفکر خودستایی و مادی گرایی دارند لذا با اعمالشان به آبروی بچه مسلمون های مدافع انقلاب و جنگ و آرمانهای مقدس شهدا بازی می کنند بسیجیان مخلص و بی توقع دوران دفاع مقدس یادتان گرامی باد ما باید قوه ی تشخیصمان بالا باشد و خطاها و فساد اخلاقی و مالی این چنین اشخاص را تشخیص داده و پای حکومت و طرفدارانش نگذاریم از دوران پیامبر (ص) مولا علی (ع) بوده اند افرادی چون ابوسفیان - شمر - یزید - و معاویه و ..... .همه ی این ها در لباس اسلام و گاها پرچم دار اسلام ، اما به ظاهر تیشه بر ریشه ی اسلام زدند هستند بچه های مومن و مدافع آرمان های مقدس شهدا که با رفتار و ایمان و منش خودشان بر دوستان و همکاران و آشنایانی که اعتقاد های ضعیف و پیروی از راه و روش غرب را ارجع میداند ، آنان اصلاح میکنند و چنان تاثیر مثبت بر آنها میگذارند و به آنها راه و سلوک زیبا زیستن با عنایت خدا و اهل بیت (ع) را نشان میدهند که در آنها تحولی بزرگ ایجاد میگردد ما باید با عمل ومنش اسلامیمان، برای آنها که، بی راهه میروند ،راه درست و با عزت زیستن را نشان بدهیم و از شعار و تظاهر و ریاء وتکبر فاصله بگیریم . دوستان عزیز اشتباهات انحرافات و خود ستایی های آمیخته به افکار شیطانی بعضی ها را بر گردن مدافعان حکومت و رهروان شهدا نیندازید . ( برای بیشتر روشن شدن در این مورد توصیه میکنم فیلم دلشکسته را حتما ببینید ) ----------------------------------------------------- تاریخ ایران تاکنون ، رویداد های زیادی را در دل خود ثبت کرده است که مهم ترین آنها ۸ سال جنگ تحمیلی بود که تمام ایرانی ها از جوان و پیر ، در مورد حمله کشور همسایه که با تفکر دولت های غربی صورت گرفت ایستادگی کردند در ۸ سال دفاع مقدس خاطرات زیادی برای ایران و ایرانیان رقم خورد که مهم ترین انها حماسه ی سوم خرداد ماه بود ، باز پس گیری خرمشهر خونین از دست متجاوزان که شهدای زیادی برای با پس گیری آن دادیم ، ودستا اورد ان جانبازان بسیاری بود حالا سالهای زیادی از ان میگذرد اما حماسه ی فتح خرمشهر هیچ وقت از اذهان ایرانی ها پاک نمیشود . نگفتیم جنگ نروید ! عده ای از افراد جامعه که در ان زمان و الان طعنه میزدند آن زمان میگفتند برای چی به جنگ میروید ؟ پس از جنگ هم میگویند: نگفتیم ، جنگ نروید ، دیدید چه بلایی سر خودتان اوردید ! پرسش این است ؟ آنهایی که الان در بهترین شرایط مالی و امنیتی زندگی میکنند ، هیچ گاه از خودشان پرسیده اند که این زندگی آرمانی در ایران چگونه به وجود آمده است ؟
ارزشهای اوایل انقلاب و حنگ چرا اغلب به ضد ارزش تبدیل شده است ؟ نگذاریم پیشکسوتان جانباز جنگ در کشمکش های روز مره و ......... فراموش شوند آرامش و امنیت امروز را مدیون دلاورانی هستیم که آسمانیند وما عاجزیم از درک حماسه هایشان ودر آشفتگی روح و روان بسوی مادیات وماشینی شدن در شتابیم... چرا مردان آسمانی که آسایش و امنیت را برای ما به ارمغان گذاشته اند در تب وتاب جامعه به وادی فراموشی سپرده شده اند و الگوی اکثر جوانان هنزپیشگانی هستند که ارز شها ی اسلامی ما را زیر سوال میبرند ؟ قهرمانان واقعی کشورمان چه کسانی هستند ؟ چرا مردان آسمانی را فراموش کرده ودو دستی به دنیا وخوشی های زود گذرش چسبیده اید ؟ آزادی را چرا فقط در ابتذال میبینید !! دور شدن از ارزش های ناب اسلامی ما را به کجا میکشاند ؟ پس تکلیف آن همه خونی که برای حفظ این ارزش ها ریخته شد چی میشود ؟ نیاز های عاطفی جوانان چرا با آلودگی های فرهنگ غلط غرب اغلب هو سو شده است ؟ آیا روابط سالم و دوستانه غیر شیطانی نمیتواند از این آشفتگی ما را برهاند ؟ این هوس شیطانی ُ این غریضه شیطانی چیست ؟ که ذهنیت ها را پر کرده ؟ که بد را از خوب و خوب را از بد نمیتوانیم تشخیص بدهیم ؟ چه بر سر منش اسلامیمان آمده است ؟ چرا پوشش های تنگ و کوتاه و رنگارنگ و مو های سیخ سیخی چشممان را کور کرده و ما را از واقعیت ها دور کرده کهُ لذت در نگاه شیطانی عمری کوتاه دارد ُ وچرا به این مهم نرسیدیم که لذت در تقسیم شادی های عمیق عاطفی و انتشار انرژی مثبت آری از ابتذال است چرا ........ چرا دوست داشتن واقعی و قلبی گناه محسوب میگردد اما ........ چرا از دریچه ی خوبی ها و مهربانی ها ی بی چشم داشت به همه دیگر عشق نورزیم چرا مهربانانه هم دیگه را دوست نداشته باشیم چه بر سر عشق پاک آمده و چرا و هزاران چرای دیگر در ابعاد مختلف اجتماعی بیایید به هم عشق به ورزیم بی توقع !
دغدغهیی که متاسفانه به دلیل عدم نظارت مطلوب از سوی سازمانها و نهادها بر نحوه فعالیت شرکتهای خصوصی پیش آمده است. چرا که برخی از شرکتهایی که فقط بر روی کاغذ ثبت میشوند، امنیت دختران و به تبع آن خانوادهها را به مخاطره میاندازند.
به گزارش آموزش نیوز به نقل از ايسنا، سردار عليپور در جمع خبرنگاران در تشريح اين پرونده، گفت: به دنبال دريافت اطلاعاتي از برخي شهروندان مبني بر اغفال دختران چند مدرسه راهنمايي در تهران، تيم واحد عمليات پليس امنيت به منظور پيگيري و ردزني متهمان تشكيل و پس از جمعآوري اطلاعات مشخص شد كه شبكهاي به عنوان باند «علي ميكروب» اقدام به دوستي با دختران سنين پايين و سوءاستفاده از عواطف دخترانه آنها كرده و پس از انتقال آنها به خانههاي شخصي با خوراندن آبميوههاي بيهوش كننده و يا مشروبات الكلي، پس از اين كه آنها بيهوش و يا از حالت عادي خارج شده، آنها را مورد تعرض قرار داده و سپس از آنها فيلمبرداري كرده بودند.
به گفته سردار عليپور، بنا بر تحقيقات پليس، اعضاي اين باند، دختران نوجوان را تهديد كرده بودند كه در صورت عدم همكاري، فيلمها را در مدرسه و منازلشان توزيع خواهند كرد.
وي افزود: در حالي كه تحقيقات جهت دستگيري اعضاي اين باند ادامه داشت، دختر نوجواني با مراجعه به پليس اعلام كرد كه از سوي اعضاي اين باند مورد تعرض قرار گرفته است



اسير غربت دنيا شدهايم؛ هر چند كه دلتنگ اوييم. ديگر حالا كمتر او را صدا ميزنيم و فقط در مجالس ...
اما هنوز هم نگاهمان در اين شهر پرهياهو دنبال او ميگردد، دنبال كه شايد براي لحظهاي درنگ كند و به ما بنگرد، به ما كه شايد فقط به زبان، شيعهي اوييم و راه و رسمش را پيروي نميكنيم.
اسير غربت دنيا شدهايم كه امروز در خيابان وليعصر (عج) نشاني از تقواي شيعه نميبينيم و آقا آنجا از همه غريبتر است.
امروز كدام چاه نجواي شبانه او را به جان دل ميشنود و كدام ابوذر و عمار، سلمان به ولايتش در ميان اهل كوفه قسم ياد ميكنند.
اينجا دنيا است؛ اين صدا را ميشنوي؟
الهي عظم البلاء و برح الخفا وانكشف الغطاء ...
صداي مولاست كه دعا ميكند بيايد و ما را از خواب غفلت بيدار كند ... 



این هم گلی و پری!!! وارثان بر حق خون شهید همت و برادران باکری!
هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن موسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.
ابوالحسن و ابوعلي
رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير
مشهورترين لقب آن حضرت رضا است و در سبب اين لقب گفته اند: او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او را رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.
ديگر چيزي به پايان کار نمانده بود که اتفاق عجيبي رخ داد و ما حيران نگاه کرديم. خيلي عجيب بود. يک نايلون پلاستيکي از وسط ميدان مين بلند شد. باد افتاده بود توي دهنه پلاستيک و آن را بلند کرده بود. آورد در چند متري ما، سمت چپ، به يک شاخ تله انفجاريگير کرد، باد که ميزد پلاستيک را حرکت ميداد و شلپ شلپ صدا ميداد. فقط دو سه متر بيشتر به آخر ميدان نمانده بود. البته هر چه به عراقيها نزديکتر ميشديم، مين کمتري بود. خدايا اين پلاستيک دارد عمليات را لو ميدهد. حبيب از جايش بلند شد برود سمت پلاستيک که عراقيها شروع به زدن کردند. اول فکر کرديم ما را ديدند، ولي ديدم شروع کردن به سمت پلاستيک رگبار زدن حبيب گفت اسماعيل، بايد تا دو دقيقه ديگر راه باز شود که ناگهان اين رگبار گلوله عراقيها به سمت ما رفت. مثل باران گلوله ميزد. پشت سر ما يک گردان نيرو منتظر دستور حمله بودند که درگيري شروع شد. حبيب با سر افتاده بود و يک گلوله خورده بود توي گردنش. در جا شهيد شد.

رفتم سمت مينها. ديگر کار داشت تمام ميشد که گلوله تانک خورد نزديکم. موجش من را چرخاند. از جا بلند شدم که يک گلوله خورد توي پهلوم. دويدم سمت کانال فکر ميکردم دارم طرف بچههاي خودي ميروم. آنها توي معبر صدمتري با ما فاصله داشتند. خودم را انداختم توي کانال. تا رفتم برگردم ديدم يک بعثي بلند هيکل با پوتين زد به کمرم و پوتينش را گذاشت روي گردنم و محکم فشار داد. بعثي غول پيکر با تمام توانش گردنم را فشار داد. داشت چشمهايم از حدقه ميزد بيرون. نفسم بند آمد. در همين بين داشت چيزي ميگفت که من متوجه نميشدم، يک مرتبه چشمش افتاد به خون و زخم سمت راست پاهايم. پايش را برداشت و محکم با پوتين کوبيد روي زخم گلوله. سه چهار بار محکم کوبيد روي زخم. با تمام وجودم فرياد کشيدم «يا زهرا، يا حسين» که پاهايش را برداشت و محکم زد توي دهنم. دندانم شکست. داشتم زار ميزدم و گريه ميکردم و الله اکبر ميگفتم. ناگهان صداي تکبير رزمندگان را شنيدم. بعثي، کلتش را درآورد و گرفت سمت دهنم و زد توي گوشم. گلوله از پشت گوشم رفت و فکم را پاره کرد و دهنم پرخون شد، بدنم بيحس شد و عراقي از کانال پريد بيرون.ناگهان غباري غليظ فضا را فرا گرفت و من در دالاني از نور به مقصدي نامعلوم در حرکت درآمدم. زمان را از دست داده بودم و هيچ دردي را در تنم حس نميکردم. مثل بيداري پس از خوابي را ميماند که در گردابي افتاده باشي کمي که در اين وضع در دالان نور به سمت بالا رفتم، ناگهان دوباره غباري سفيد در اطرافم پر شد. خودم را ديدم زخمي و خونين کف کانال افتادهام و بچهها از رويم رد ميشدند. اما اين من ايستاده را کسي نميديد و توجهي نداشت. بر تلي از خاک ايستادهام و سيلي از نيروهاي بسيجي با تکبير اللهاکبر از گودال ميپرند و به سمت خاکريز عراقيها بالا ميروند. دستهدسته رزمندهها گلوله ميخوردند و به زمين ميافتادند و چون نوري از تنشان بلند ميشد و بيآنکه به پيکر غرق در خون خود نگاهي بيندازند، به سمت آسمان بالا ميرفتند. لحظهاي مادرم را ديدم که بر بالاي جنازهام ايستاده و دستمال سفيدي را بر روي سر و صورت پر از خونم پهن کرد. صدايش زدم، ولي او توجهي به من نکرد.

فرياد ميکشيد چرا پسرم را دفن نميکنيد؟ يکي از بچهها گردنم را با چفيه بست و تا به چشمانم دست زد ديگر هيچ چيز نفهميدم. انگار دوباره به سوي زمين باز گشتم. دردي عميق در تنم پيچيده بود و حلقم پر از خون بود. با هر نفس خون بالا ميآوردم. چند نفر دورهام کرده بودند و کاري از دستشان ساختنه نبود. تکههاي لباسشان را به هم گره زدند و مرا روي آن گذشتند و به سمت منطقهاي نامعلوم حرکت دادند. ديگر چيزي...

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است / ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما / اندازه یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن ، غیرت ما خانهنشین است / بهر سفر کرب و بلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زرد / ای سرخ ، گل لاله ، تو را وقت نداریم
هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم / خوب است ، ولی حیف که ما وقت نداریم
[همین]

ای شهید که بر کرانه ازلی و ابدی وجود نشسته ای! دستی برآور و بر ما قبرستان نشین های عادات سخیف دعایی فرما...

((اول ازهمه بگویم جمله ای که در تصویر ناقص دیده میشودفراموش شدگان است))
جرعهاي از بادهي نابم دهيد
لب ز اسرار شهيدان دوختم
سينهام آتش گرفت و سوختم
«گوي توفيق» از ميان برداشتند
يکه و تنها مرا بگذاشتند
يک غزل در حنجرم خشکيده است
شعرهايِ دفترم خشکيده است
دوستان رفتند و من جا ماندهام
در قفس تنهاي تنها ماندهام
قمريان در بوستان خنياگرند
بلبلان در گلستاني ديگرند
ما فقط دم از تکامل ميزديم
دل به درياي تساهل ميزديم
ما جعلنا خوانده و سالم شديم
مايل اين رخوتِ دائم شديم
ما سلامت را سعادت خواندهايم
در کجا درس شهادت خواندهايم
غيرت آيينان خطر کردند، زود
تا خدا ميل سفر کردند زود
جملگي پروانهي آتش شدند
در حريم عاشقي آرش شدند 

خدايا ترا شكر ميكنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر ميكنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.
اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف ميكشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه ميدهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته ميشوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ...
خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان رالمس كنم،و به ارزش كيميايي درد پي ببرم،و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواستههاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم









ما به کجا چنین شتابان میرویم مجالس گناه و معصیت و مد و مدپرستی چرا فخر و ارزش شده است ؟
| Design By : Night Skin |




